برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان
نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از
خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای
خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...
در
آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را
دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید
زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.
هوالعلیم
سلام میکنم خدمت بازدید کنندگان عزیز فقط میخوام بگم این روزها درگیر دانشگاهم و خیلی وقت نمیکنم که بیام و وبلاگ رو به روز کنم اما سعی میکنم که زود به زود بیام. از اینکه به اینجا اومدی متشکرم امیدوارم که این وبلاگ مفید باشد برای تو ای هم وطن.
لطفا یادتون نره در پایین هر مطلب نظر بدید. نظرات شما مایه دل گرمی ماست.
می
گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی
جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد
از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟ |
|
|
یادتون نره به صفحات بعدی هم برید ها در پایین وبلاگ.
برای دانلود کتاب به قسمت موضوعات سمت راست برید.